تبليغاتX
دی شیخ با چراغ همی گشت ...انسانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت ...انسانم آرزوست

                              جهت بهره برداری استاد احمد زاده  فهرست موضوع

- مقدمه         

 

1.تعريف واژه ها

 

   الف :مقتضيات زمان ومكان

 

   ب:حقوق كيفري

 

   ج:قلمرو حقوق كيفري

 

2.چگونگي تاثيرمقتضيات زمان ومكان بر احكام منصوصه كيفري

 

      الف: از طريق نسخ

 

      ب:از طريق تغيير وتحول در موضوعات ومتعلقات احكام

 

 

3.چگونگي تاثيرمقتضيات زمان ومكان بر احكام مستنبطه كيفري

 

4.چگونگي تاثير مقتضيات زمان ومكان براحكام حكومتي كيفري

 

     الف: حكم ولايي يا سلطاني

 

      ب:حكم قضايي

 

5.چگونگي تاثير مقتضيات زمان ومكان بر احكام قضايي

 

- نتيجه گيري

 - فهرست منابع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

- نتيجه گيري :

  

     در اين مقاله برسي كوتاهي بر تاثير مقتضيات زمان ومكان بر حقوق كيفري شد  كه فهميديم حقوق كيفري

 

شامل احكام منصوصه / احكام مستنبطه يا اجتهادي / احكام حكومتي يا ولايي / واحكام قضايي مي شود.

 

تاثير مقتضيات زمان ومكا ن بر هر دسته ازا ين احكام به شكل متفاوتي است . در احكام منصوصه تاثير به

 

شكل نسخ احكام يا تغيير وتحول در موضوعات ومتعلقات احكام است .دراحكام مستنبطه ابعاد تاثير مقتضيات

 

زمان و مكان متعدد بود كه هم داراي جنبه هاي مقبول وهم نامقبول ميشد.

 

   احكام كيفري نيز در متون فقهي ما به دو قسم : حكم ولايي يا سلطاني وحكم قضايي تقسيم ميشود كه تاثير

 

زمان ومكان بر هركدام ازاين ها ذكر شد . در احكام قضايي نيز  گفته شد كه حكمي كه ازسوي قاضي جامع

 

شرايط قضاي اسلامي صادر ميشود در هردو مرحله يعني مرحله استناد به حكم اولي. ثانوي وهم در مرحله

 

پديده شناسي ممكن است تحت تاثير مقتضيات زمان و مكان قرار بگيرد                                                            

 

    وخلاصه اينكه مقتضيات زمان ومكان كه از ان تعبير به مصالح ومفاسد واقعي شد در حقوق كيفري اسلام

 

 ودر شرايط خاص  تاثير خود را مي گذارد.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع :

 

 

1.    حسن رضايي/ نقش مقتضيات زمان ومكان درنظا م كيفري اسلام

 

2.    مطهري/ اسلام ومقتضيات زمان

 

                                                                                                   

                                                                                                        www.dadsetani.ir3.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:51  توسط س.م.م.م 

عاشورا تكرار هرروز ما ست .   روزهايي كه در آن با كردارمان فضبلتي را ذبح ميكنيم يا حقي را پامال ستوران نفسمان مينماييم يا خورشيد دانايي را در سياهي تنور تجاهلمان مدفون ميكنيم  و همه اينها را به خاطر يك سبد دنيا وامارت بر يك وجب پستي  و....

 آري عاشورا تكرار مكرر روزهاي ماست اگر در روز تف در نزديكي شريعه باشيم ،اما اگر دندان طمع از گنداب بي وفايي بكشيم ،دور تر از آن و نزديك آن خيمه كه هق هق شيرخواري (كه گريه اش ابرها را وادار ميكند كه كم كم سر از فرمان تقدير بركشند وهرآنچه وديعه دارند براي زمين يك جا نثار كنند) انجا زمان تب دار اين لحظه از تاريخ است ..

به همين نزديكي!! !!سرنوشتها يا طوبي گره ميخورد يا در ظل و حرمان و زقوم غرقه ...

و چه سهل است انتخاب و چه سخت است اقدام به انتخاب كه راه بهشت از دل خنجرها و عطش و اسارت ميگذارد كه "خدا در دل همه اسايشهاست "اگر با اوبودن را  يسر پنداري كه" ان مع العسر يسرا"

.....و حر بهانه پيوند ما با عاشوراست ..دليل استمرار هزاروچهارصد ساله  واقعه نينوا در بستر دلهاي گرفتار، كه حر آغازي چسبيده به انتهاست ...حر افق عاشورا است براي دلهاي در گل مانده، جايي كه دستهاي آسمان به سوي زمين دراز است ،نزديك ترين راه

... و" حسين تمام حجت مسلماني ماست" كه اهل بيت مثل كشتي اند ،در تلاطم  روزگاران و حسين هادي است، ناجي ...و ما چه محتاج هر دو، چون چشمهايمان بي رمق است و جانهاي مان بي رمقتر وعقلهايمان در گيرودار شدن و اگر نباشد مهرباني اين هادي ناجي، تمام حقيقت خورشيد پشت پلكهاي سنگين جهالت ما غروب ميكرد

 

                                                                                                                      س.م.م.م.....

يك شب كه بهانه نوشتنم، اشكهايي بود كه براي جاري شدن با هم مسابقه داشتند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:55  توسط س.م.م.م  | 

مرض خوروندن عسل به خورد مردم

وقتي يادم ميره تمام آمدورفتهاي مسئولين به خاطر خدمت بهتره ؟!!!

 با خودم ميگم امان از اين سياست... كه توش همه چيز قرباني ميشه. اين سياست سياه چاله اخلاقياته؟؟، اما بعد ميگم :نه بابا اگه سياست يه تكنيك باشه ،مثل مديريت يا ... اونوقت ميشه روش صحبت كرد.

 اما به هر حال اون چيزي كه آزار دهنده ست ،جاي خالي مردم تو اين تكنيكها و تاكتيكهاست .در بهترين حالت مردم به عنوان يه ابزار رسيدن به قدرت يا يه معيار سنجش براي تكنيك هستند ،در حالي كه در اصل بايد مبنا،موضوع، تعيين كننده روش بهتر، جهت ده، رضامندي آنها معيار تعيين روش بهتر، عين قدرت ،معناي قدرت وووو باشند. اما در سازمان كوچولوي ما همه چيز خلاصه شده در ارتقا سيستم ورشد سازمان (اونم تونگاه از ما بهترون). مسلموناش ميگن : اول بايد سازمان جاشو باز كنه تا بتونه بهتر خدمت كنه. اما اين وسط ،حق دوونيم ميليون مردم مشهده كه تو دست، سازمان بازها ،اينور و اونور ميشه و آخرشم سر مردم بي كلاه ميمونه .نميدونم اگه مردم نفهمند كدوم سازمان خدوم داره اين خدمات رو ميده چه اتفاقي ميافته ؟مهم اينه كه شيريني برخورداري از حقوق و خدمات

زير زبون مردم بياد .اونوقت همه بالا و پايين پريدنهاي ما به حساب نظام ميره /

اين درد ما تنها نيست، معاونت فرهنگي و خدمات شهري و... همه درد مشترك داريم .مرض خوروندن عسل به خورد مردم "اونم با انگشت خودمون".

 حالا كار نداريم كه يا همزمان ده تا انگشت مختلف تو دهنشون ميكنيم يا تودعواي اين كه حالا نوبته كيه  اين دهن باز و گشنه است كه بي نصيب ميمونه ...

بگذريم از اين كه بعضي دستا اونقدر كثيفه كه هيچ رغبتي ندارند لب بهش بزنند ..خلاصه مردم بايد برخوردار بشن وظيفه ماهم همينه .كاش بشه ما اين وسط ديده نشيم ..ومردم هر چي به به و چه چه دارند بريزن تو حساب انقلاب و شهدا

 

                                                                                     س.م.م.م...

يه شب كه يادم رفته بود منم متهمم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:7  توسط س.م.م.م  | 

يه شب مال خود خودم ...

يه روزايي بود كه فكر ميكردم بهانه ها براي كار كردن زياده (حالا كار براي خدا يا غير خدا يه بحث ديگه است)...تازگيها دارم فكر ميكنم بهانه برا كار نكردنم زياده.... اونوقت سختيش اينجاست معتقدباشي هر دوتاش تو زمان خودش تصميم درستيه.. يه وقتايي كار كردن رسالته، يه وقتايي كار نكردن . معيارشم اينه كه آسياب كيو ميچرخوني  يا گندم كدوم تنورو آرد ميكني ....

اين حرفا الان وقتشه، چون بعد از عيد قربان بوده كه صف بندياي عاشورا شكل گرفت ، رجز خونياي عاشورا تو دعاي عرفه كليد خورد ...

خب مگه نه اينه كه هر روز ما كپي پيست عاشوراست ومگه نه اينه كه متر متر زمين خدا مينياتوري شده كربلا ...همينه كه حال ميده يه نصفه شبايي تو تاريكيا ،گوشت  رو بچسبوني به زمين تا خاطره هاي زمينو بشنوي، آخه اون تيكه زمين سهم تو از كربلا است ....

ببين تو اين واغوثا تو سهم كي هستي؟! اونور آبيا يا بي آبا

 

                                                                                     س.م.م.م...

يه شب از شباي تصميم ،تو دل عاشورا، پشت خيمه، مثل شب عاشورا

 هنوز نميدونم كدوم وريم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:6  توسط س.م.م.م  | 

راست ميگن قصه هم قصه هاي قديم...

ميگن يكي بود يكي نبود ...يكي بود كه فكر ميكرد پهلوونه، البته خودش تنها نبود يه خورده بذنش تپل ديده ميشد، مردم هم كه چشماشون براشون خيلي مهمه هي اين آتيششو باد ميزدن.

خلاصه يه روز پهلوون قصه ما هوس حموم كرد. رفت گرمابه محله. سر صبح بود و جز حمامي كسي نبود. پهلوون لباساشو كند و ودشو لنگي پيچ كرد. رفت سمت خزينه. حمومي كه دشت اول صبحش بود، رفت تا يه حالي به پهلوون بده ... ترق، توق و مالشي وو.. يه هو پهلوون متوجه نگاه سنگين حمومي شد. برگشت و گفت:جانم عمو جان! حمومي گفت: پهلوونم پهلووناي قديم ... پهلوون يه گره كور انداخت تو ابروهاش و صداشم انداخت ته گلوش، بعد گفت چطور مگه... حمومي گفت بابا نه خالي نه رستمي نه خالكوبيي... پهلوون قصه ما كه انگار كل هيمنه پهلوونيش زير نگاه حمومي له شده بود گفت چي كار كنم پدر جان! حمومي كه حال زار پهلوونو ديد گفت نترس بيا خودم واست رديفش ميكنم ، بگو چه نقشي برات بزنم . رستم و ديو سفيد  .. پري.. پهلوون  كه بد جوري خورده بود تو پرش گفت بابا جان يه چيزي بزن كه تو چشم باشه

حمومي كمي فكر كرد و گفت يه شير برات ميزنم از اون ژياناش .پهلوون خنديدو گفت بزن..

 بساط خالكوبي راه افتاد سوزنيو، آتيشيو ،قلمي...

حمومي يه نقش شير رو بازوي پهلوون زد، خوش يال و كوپال، قد يه پنجه باز،بعد گفت پهلوون تازه ميخوام شروع كنم درد داره طاقت داري! پهلوون با غرور تموم گفت بزن دلاك منو مگه نميشناسي! حمومي خنديد و گفت ببينيم

.... آخ آخ آخ بابا پدرم در اومد حمومي گفت چيه دارم يالشو ميكشم .پهلوون گفت ول كن بابا از دمش شروع كن !... آخ آخ آخ بابا از پاش شروع كن!.... آخ آخ آخ بابا از شكمش شروع كن!

.... آخ آخ آخ !....جوون پاشو خودتو مسخره كردي! شير و بي يال و كوپال و دم و پا كه شير نميشه ؟!پهلوون كه از درد به خودش ميپيچيد، لنگي به تن از حموم زد بيرون هوا روشن شده بود و خلايق تو محله روون ،تا شب نكشيده حكايت پهلوون لنگي پوش و شير بي يال ودم، پيچيد تو شهر ،كه نه پيچيد تو تاريخ تا الان ما ...

امروز كه داشتم وضعيت خودمونو نگاه ميكردم، وضع سازمان و فرهنگسراهاشو، شهر و مردمو.

 با خودم گفتم نميدونم پهلووني سازمان ما و نقش فرهنگسرا- رو تن باد كرده سازمان و...

 با خودم گفتم معلوم نيست حكايت رسوايي ما تو شهر پيچيده يا نه؟؟ خدا ميدونه!!

 اما پهلوون قصه امروز ما كه مثل همون پهلوون لنگي به تن داره و داره  از تو حموم در ميره،

 خدا كنه آفتاب نباشه، خدا كنه مردم هنوز خواب باشن يا نه !! كاش ما خواب ميديديم! كاش مردم بيدارمون كنن !كاش همه جا روشن باشه..  كاش  مردم بيان حقشونو همين دنيا از ما بگيرن...

 كاش مردم مظلوم محله ما اينقدر با حداقل امكانات اينهمه خوشحال نشن و تشكر نكنن

 كاش لااقل تشكر نميكردن ...كاش خواهش نميكردن تا بجه شونو تو سالن؟؟؟ ورزشي غدير ثبت نام كنن، چون پول ندارن برن مناطق برخوردار؟!...

كاش نميومدن اجازه بگيرن بچشون بياد تو كتابخونه غدير مشقاشو بنويسه، چون تو خونه جا،ندارن ،كاش  مربيانميومدن التماس كنن سالن ورزشي تعطيل نشه، چون چندتا بچه هاي كلاس  تازه از شر اعتياد رها شده بودن، چند تاي ديگه ، چون بساط منقل ووافور تو خونشون علم بوده به اونجا پناه آوردن

 يا يكي كه باباش كارگر ساختمونه، همسايه فرهنگسراست نياد،بگه "دخترم يه چيزي ياد بگيره تابتونه تو خرجي كمك كنه" اما پول نداره ،زمستونه وووو

 اونوقت ما واسه اين مردم كه مثل مردم محله اون پهلوونه ،نيستن و چشماشون روي حال و روز ما بستن، شايد ما كه  با كلي داد و بيداد  ورجز خوني  كه "عدالت  و بيت المال و خدمت و.." پهلوون شهر شديم، ايندفعه با لنگي نزنيم بيرون...

شايد خدا به خاطر چشماي نجيب بچه محلامون كمك كنه

خدا كنه بعدا نگن يه سازماني بود كه فكر ميكرد خيلي سازمان و.....

                     راست ميگن قصه هم قصه هاي قديمي...

 

 

 

                                                                                                         س.م.م.م...

 

                                                                                                         تاريخ:" يه شب كه دلم گرفته بود"

كاش هميشه آسمون دلم همينقدر آبي باشه..
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:37  توسط س.م.م.م  | 

فرياد سكوت بلند است زحلقوم وازه ها

در ميان دهكدهها هميشه رسم بود آغاز هر فصل بهترين جيزا رو ميبردن تا پاي معبد هيومن قرباني كنند اما اينبار دهكده ها كلي به هم ريخته بود آخه دو سه تا از كدخداهاي آباديهاي اونور نهر به همه گفتند يه اتفاق بزرگ قرار بيفته ..

حرف و  حديث زياد شده بود . بعضيا ميگفتن قراره يه يهشنبه بازار بزرگ درست كنن تا همه بتونن اونجا خريد كنن يا چيزي بفروشن.

 بعضيا ميگفتن قرار  كدخداهاي آبادياي اونور رود كه خدم و حشمشون خيلي زياده  ميخان به آبادياي اينور رود راه ورسم حشم داري ياد بدن تا همه آباديها پر بشه از دام و ... اينور رودياهم كشاورزي رو ول كنن و بچسبن به دام داري .آْخه دام علف بيابون ميخوره و آدمم گوشت دام. ديگه لازم نبود كلي اينور روديا زحمت بكشن و غله به اونور  روديا بدن .هر وقتم هوس نون گندم كردن اونور روديا كه با شهر رفت و آمد دارن نون تپل ميارن (اين نون تپل سوغات سفري بود كه كدخداي ده پايين از شهر اورده بود هنوز كسي نميدونه چه مزه اي آخه كدخدا اونو گذاشته سر طاقچه برا تماشاي رعيت)

القصه   دو روز مونده به پاييز نماينده اونور رودي ها اومد پيش اينور روديا.؟ تازه معلوم شد چه خبره....

جارچي وسط ميدون عفب جلو ميرفت هي قر وقمشه ميومد كه مشتلوق بگيره كه بالاخره پسر كوچكه كدخدا قائله رو با تاقار ماست ختم كرد و جارچي غر ولند كنان زبون گرفت  كه:

قرار شده اول پاييز همه دهكده ها كوچ كنن پاي معبد هيومن و از اين به بعد همه اونجا با هم زندگي كنن جماعت برا يه لحظه ساكت شدن قيافه ها يه چيزي بين تعجب و خنده بود جارچي همينطور يه ريز داشت صحبت مكيكرد .همه حرفايي كه تا حالا شنيده بوديم قرار  بود يك جا اتفاق بيفته .تو اين هاج واجي آخر صحبت جارچي همه رو برد تو فكر كه :قرار شده همه دهكده ها مثل هميشه بهترين چيزهاشون بيارن برا قروبوني. اما اين دفعه يه فرقيم داشت اونم اين بود كه چيزي بايد باشه تا با قربوني كردن اون ،دهكده ها ديگه نبايد نه اسمشو بيارن نه حتي بهش فكر كنن. هر كي قبول كرد بياد وگرنه بقيه كه اومدن پاي معبد هيومن با اون قطع رابطه ميكنن خب اينم شرط ش بود

.جالبيش اينجا بود كه همه شروع كردن به فكر كه جي ببرن تا عقب نمونند هيچ كس فكر نكرد كه اين نقشه كيه؟ برا چي ؟و..

خلاصه روز اول پاييز شد اهالي گروه گروه ميومدن .دو دلي تو چشماي بعضياشون ديده ميشد. اما هم ترس هم كنجكاوي با عث شده بود كه بيان .بعضيا ميگفتند چند تا از جووناي آباديها حاضر نشدن بيان.

خلاصه دم غروب شد و موقع قرباني آتيش پاي معبد به راه شد و كدخداي آبادي بالا ي اونور رودخونه اومد و گندماشو ريخت تو آتيش هيچ كي نپرسيد بالا دهيها كه اصلا گندم نداشتن .تازه بعد از شايع شدن خبر. كلي گندم بي ارزش شده بود..؟

 خلاصه نوبت اينور روديها شد. گروه اول كتاب خطيشون آوزدن موقع قربوني كردن حتي بچه كوچيكاشون گريه ميكردن

طايفه ديگه كلي لباس محله شون آوردن لباساي هفت رنگ كه موفع عروسياشون ميپوشيدن

يه عده ديگه ام پرده نقاله خونيشون آوردن اما هيچ كي حاضرنشد اونو بندازه تو آتيش آخه همه خاطره هاي شون تو اون بود .با قصه غصه هاي رو پرده گريه كرده بودن وبا خنده هاي پهلوون پرده. خنديده بودن .نقال پرده در حالي كه پرده تو آغوشش بود گفت بزاريد اخرين بار براتون قصه بگم: همه نشستن. پرده خون اشكاشو پاك كرد سينشو صاف كرد و گفت " يكي بود يكي نبود ...

قصهش حكايت ده بود و حكايت دل .حكايت يك قوم كه كل داراييشو كه خاطرات و رسماش ميفروشه كل فرهنگشو فربوني ميكنه .قصه مظلوميت هميشگي فرهنگ و تمدن وتاريخه ،پيش مروجان آينده مبهم و پيش مردم قدر نشناس .قصه غربت اساطيري واژه ها ،مفاهيم عاليه بشري...

 

 

هنوز به گوش ميرسد اين نوا   زني لبك چوپان واژه ها

                                                   بر حذر باش كه در كمين است گرگ بيرحم بيابان واژه ها

گوشكن  "  فرياد سكوت بلند است زحلقوم وازه ها"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:33  توسط س.م.م.م  | 

براي آغاز دوباره ،هميشه فرصت هست.

ثانيه ها ودقايق  ،هديه خدا هستند، براي اونايي كه دنبال يه فرصتند تا راه صد ساله را به آني طي كنند.

حيف  كه همه اتفاقات ، پشت در وايستادن تايكي تعارفشون كنه.اماتودنياي           بي خيالي آدما،تنها چيزي كه حساب نميشه، اون چيزاييه كه تو چشم نيستند ، مخصوصا اونجاهايي كه چشمها تصميم ميگيرن ...

 

س.م.م.م....
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:50  توسط س.م.م.م  | 

5شنبه 4 مرداد

بازگشت ...(گودزيلا ، اژدها ،.. هرچي دلتون ميخواد )

حتما تيتراي جديدو برا تغيير مديريت سازمان و .. ديديد يا شنيديد . جالبه يه فرصت يا يه تهديد اين ماييم كه اونو تعريف ميكنيم پس درست عمل كنيم

از كارگروهها خبر داريد .بد جور داريم برو بچ مراكز و تو كارها درگير ميكنيم .آخر مشاركت گري آخرش بايد ديد چي ميشه من كه اعتقاد دارم خدا كنه برو بچ هم بيان پاي كار

از الان رفتبم برا جشن اميد .

بيايد كمك

درضمن روز مرد و پدر هيچ كس به ما تبريك نگفت (هر چندما از اين سوسول بازيها خوشمون نمياد)0(ازباب گربه دستش به گوشت نميرسيد...)

در ضمن كلي منتظر نظر بوديم رو حرفاي جدي

...دنبال چي ميگرديم...

در انجام هركاري رسيدن به ضرورتش مقدم برشيوه اش است اين دغدغه م بوده كه در ساختارهاي سازماني توجيه كليه نيروها در همه رده ها در تحقق اهداف  نقش بسزايي داره كه اغلب در گيرودار انجام، مجريان ، قطعا فراموش ميشود واي از دست مديران وقتي ميخوان فقط مديريت كنن( و متاسفانه تعدادشونم كم نيست) خوبيش اينه كه من مدير نيستم

در ضمن دوباره  به زندگي اينهمه چارخونه نگاه نكنيد زندگي واقعي تر از اين حرفاست(باور نداري از 118 بپرسيد)

كاش ميشد آدما اينهمه فانتزي نبودن يا اينهمه خودشونو به بيخيالي نميزدن

يك جمله متفاوت

 

                  مطرب كه عاشق نبود، و نوحه‏گر كه دردمند نبود،

ديگران را سرد كند

                  

                  (مقالات شمس تبريزى)

در ضمن به اين سايتم سر بزنيد

www.einsad.ir

امضاء

     س.م.م.م...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:8  توسط س.م.م.م  | 

هميشه دوباره اومدن به خاطر ترس از دوباره رفتن سخته ولي هميشه بهانه اي برا ي اومدن هست پس منم دوباره اومدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:35  توسط س.م.م.م  | 

این امیز حسین کیه بابا نظرشو بخونید از ما قبیله اس حال کردیم بیا هرروز
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:18  توسط س.م.م.م  |